خرید بک لینک
از آخرین روزی که روی وبلاگم پستی نوشته بودم خیلی گذشته. از آخرین روزهایی که به این وبلاگ می گفتم "وبلاگ بیمارستانی" چون پس زمینه اش سفید است و شبیه بیمارستان می ماند، خیلی خیلی خیلی گذشته. بعید می دانم کسی در خاطرش مانده باشد متنی که قبلا در بالا سمت چپ وبلاگم، زیر عکس، نوشته بودم چه بود ... کسی یادش مانده؟زندگی رویا نیستزندگی زیبایی استمی توان،بر درختی تُهی از بار، زدن پیوندیمی توان،در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریختمی توان،از میان، فاصله ها را برداشتدل من با دل تو،هر دو بیزار از این فاصله هاست.در آستانه ی سی و یک سالگی، بعضی از کارهای لیست سی سالگی ام را انجام دادم و خلاص شدم. یکی از "رو اعصاب ترین" کارهایی که می خواستم حتما انجام بدهم را تمام کردم و حس خیلی خوبی دارم. اما کارهایی هم در لیست سی سالگی ام مانده که انجام نشده اند و طبیعتا به لیست سی و یک سالگی منتقل خواهند شد؛ مثل کم کردن 10 کیلو اضافه وزنم. و زبان انگلیسی را به یک جا رساندن.در چند روز گذشته ناراحتی های خیلی خیلی دردناکی را تجربه کردم. دل شکستگی های خیلی عمیق، از آنهایی که احساس می کنی یک جایی از قلبت یک حفره ی بزرگ تشکیل شده و دیگر پر نمی شود. استرس های شدیدی را هم تجربه کردم، از آنهایی که اصلا از خودم می پرسم آدم مگر دیوانه است که خودش را بیاندازد توی چنین هچلی و بعد این همه استرس بکشد؟؟!!اما انجامش دادم. یک جور ریسک بود و من - علیرغم اینکه اصلا آدم ریسک پذیری نیستم اما - این ریسک را پذیرفتم و انجامش دادم. و دیروز به طور میانگین هر سه دقیقه یک بار ایمیلم را چک کردم که ببینم جواب کوفتی شان آمده یا نه. در حدی بود که بعد از ظهر گرفتم خوابیدم فقط به خاطر اینکه این همه ایمیلم را چک نکنم و از اضطرابم کاسته شود!

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1402 ساعت: 17:25

صفحه بندی